|
|
|
|
|
گوهريابی در شاهنامه فردوسی شاهنامه را تنها, با واژه های پارسی, نمی سرايد بلکه نخست بُن دادهها را در جویبار خرد می شوید و به زیور گوهربار هنر می آرايد. شاهنامهی فرودسی نه تنها خورشيد آسمان هنر زيبا سرايان است بلکه پيام آور نياکان ما، که چند هزار سال پيش میزيستهاند، میباشد. انديشه، بينش، منش و فرهنگ پيشينيان در لابلای بُن دادهها(اسطورهها)، داستانها، اندرزها و واژههای شاهنامه برجای ماندهاند. پژوهشگران فرهنگی بر اين باورند که فردوسی" خدای نامه" را در چشمهی خرد و هنر خود پرورانده و آراسته است. تــــو ايــــن را دروغ و فـــســانــــه مــــدان بـــه يـکـســان روشـــن زمــانــه مـدان ازو هـــر چـــه انـــدر خــــورد بــــا خــــرد دگـــر بـــر ره رمــــز مـــعـــنــی بــــرد ما امروز نمیتوانيم بيشتر گفتار
شاهنامه را به درستی دريابيم چون پيوند انديشهی ما با نياکانمان بارها پاره شده و
باز يافتن اين سررشته کاری بس دشوار است. برای نمونه: درست است، بنايی که فردوسی آراسته است، نه در گذشت زمان، نه در خشم دشمنان، نه در چنگال اسلام زدگان، فرو میريزد. حتا کوشش هزار سالهی موريانههای موذی هم نتوانستند به پايههای فرهنگی شاهنامه رخنه و آنها را خراب کنند. شاهنامهی فردوسی گنجينهی فرهنگی ايرانيان است، اگر هنوز بيشتر ايرانيان به ارزش اين گنج پینبردهاند از آن است که، گنج در ويرانهی ايران زمين پنهان است، اژدهای هفت سر بر آن گماشته شده و مردم را از نزديک شدن به آن میترسند. اين بیفرهنگها نه توانايی آنرا دارند که از ارزشهای درون اين گنج سود ببرند و نه آنها را نابود سازند. اگر کسی از بیدانشی و کمبود شناخت از فرهنگ ايران، فردوسی را رمان نويس زمان خودش مینامد، میپندارد که خورشيد را میتوان با گِل پنهان کرد. بهتر است که اين کسان را در سوراخ تنگ ديدگاهشان تنها گذاشت، چرا که خردمند میگويد " شرح رخسارهی خورشيد ز خفاش مپرس". در اينجا اشاره میشود که، رومان تراوش انديشههای نويسنده و برداشت او از جهان هستی، شاهنامه فلسفه و بينش فرهنگی ايرانيان در هزارههای پيش از فردوسی، است. البته ارزشهای بُن دادهها، داستانها و واژههای درون شاهنامه را بايد، فرهنگ شناسان پژوهشگر، سالها در آزادی، بررسی کنند تا بتوانند درهای اين گنجها را بگشايند. در اين نوشته کوشش میشود تنها ژرفای واژهی " پيمان" را در فرهنگ ايران از راه شاهنامه بررسی کنيم. از آن رو واژهی " پيمان" را برگزيديم چون امروز هم آنرا با همان چم و انديشه ولی با ارزشی ديگر به کار میبريم. شايد از راه شناخت اين چکه بتوانيم دريای فراخکرت فرهنگ ايران را تصور کنيم. البته در اين پژوهش نا بخردی کسی که شاهنامه را با رُمان برابر بداند بر ما روشن میشود. در اين جستاره بر آن نيستيم که به بی دانشی و ناآگاهی شرم نيازمودهای بپردازيم ولی حافظ، از کسی که فردوسی را" رمان نويس" بنامد بسی رنجيده، و پيامی که در خور او است پيشاپيش به ما فرستاده است: ای مگس عرصهی سيمرغ نه جولانگه توست عرض خود می بری و زحمت ما می داری واژهی " پيمان" به شماری بسيار در شاهنامه بکارمیرود، ما دراين بررسی به گلچينی از آنها اشاره میکنيم. در داستان ضحاک، شاهنامه نشان میدهد که ابليس نخست از ضحاک پيمان میگيرد و سپس او را همياری می کند. بـدو گـفــت پــيــمــانــت خــواهــم نــخــســت پــس آنــگــه ســخــن بــرگــشــايــم درســـت پس از پيمان کردن ضحاک، ابليس از او میخواهد تا پدر خودش را بکشد. ضحاک، با همهی بدخويی و بدمنشی، اين کار را سزاوار نمیداند. ابليس پيمان او را گوشزد میکند: بــدو گــفــت گــر بــگــذری زيـــن ســـخـــن بــتـــابـــی ز ســـوگـــنـــد و پـــيـــمـــان مـــن بــمــانــد بــه گــردنــت ســوگــنـــد وبـــنـــد شــوی خــوار و مــانــد پــدرت ارجـــمـــنـــد میبينيم که در فرهنگ ايران" پيمان" چون بندی است سخت که انسان را به سخنش پيوند میزند." پيمان کردن" در فرهنگ ايران ساختار سامان شهروندی است. پيمان ستودن از جوانمردی و پيمان شکستن از ناجوانمردی است. میبينيم که نخست ضحاک با ابليس پيمان میکند که او را فرمانبردار است و سپس ابليس راه پادشاهی او را هموار میسازد. اگــر هــمــچــنــيــن نــيــز پــيــمــان كــنـــی نــپــيــچــی ز گــفــتــار و فــرمـــان كـــنـــی جـهـان ســر بــه ســر پــادشـاهــی تــراســت دد و مـــردم و مـــرغ و مــاهــی تـــراســـت اين بُن دادهها، که ما تنها يک واژه را از آنها برگزيديم، بينش فرهنگی مردمان و نشان دهندهی روند سامانهای اجتماع درايران زمين هستند. اين داستانها تاريخ نيستند که درهر زمانی با دروغهای قدرت ورزان نگاشته يا در خشم آنها نابود و دگرگون شده باشند . اين داستانها فلسفه و بينش نياکان ما از زندگی هستند که در زير هزاران سال ستم زور ورزان و ترس نابخردان پنهان ماندهاند. ما نه تنها از انديشهی نياکان خود بلکه از گويش آنها هم بیبهره مانديم. آيا اين ننگ نيست که ما بايد انديشهی بزرگان و گفتار خود را در کاستی فراوان با حروف عربی بخوانيم و بنويسيم. بعد از هجوم تازيان، ايرانيان نمی توانستند باور کنند که در بند مردمانی گرفتار آمدهاند که دروغ و نيرنگ ساختار شريعت آنها است. ايرانيان که با شمشير مجاهدين اسلام سرکوب شده بودند، تازيان را خشم آور و ستمکار میدانستند ولی از پيمان شکنی آنها بيشتر در هراس بودند. فردوسی منش تازيان را بدين گونه نکوهش میکند: ز پيما ن بگرد ند و از راستی گرا می شود کژی و کاستی زرتشت پژدو در پيمان شکنی تازيان چنين سرده است: چو باشند بی دين و بی زينهار ز پيمان شکستن ندارند عار بهتر است که از نام و ننگ بگذريم و نخست به ارزشی که واژهی " پيمان" در فرهنگ ايران داشته بپردازيم. ضحاک از بيم فريدون به چاره جويی میپردازد، رايزنان را گرد هم میآورد تا منشوری را، که تنها نيکی در آن نمايان باشد، بنويسند و راهی را برای يافتن فريدون پيدا کنند. البته همگی که در آن نشست بودند از ترس با ضحاک هم پيمان میشوند. در اين هنگام کاوه آهنگر با هياهو و پرخاش به ايوان ضحاک وارد میشود و آزادی فرزندش را میخواهد. ضحاک فرزند او را پس میدهد و میخواهد که بر نوشتهی رايزنها گواهی دهد. کاوه خروشان ضحاک و هم پيمانهايش را سرزنش و با پسرش ايوان را ترک میکند. ( در اينجا اگر پادشاهی ضحاک را با حکومت ولايت فقيه بسنجيم، میبينيم که، در دوران ضحاک، کاوه میتواند به آزادی سخن بگويد و زنده کاخ ستم را ترک کند) همدستان ضحاک از رفتارش در مورد کاوه در شگفت میمانند و از او میپرسند، چرا با وجود اينکه ما در پيمان تو گرفتار هستيم، در برابر کاوه آهنگر ايستادگی نشان ندادی؟ هـــمـــی مـــحـــضـــر مـــا به پـــيـــمـــان تـــو بــــدرد نــپــــيــــچــــد ز فــــرمـــان تـــــو در اين فلسفه میبينيم حتا کسانی که با ستمکارهمدست شده بودند از پيمان شکستن دوری میجستند. اين فلسفه نشان میدهد که نه تنها کاوه آهنکر گواهی و پيمان خود را پر ارزش میدانست بلکه مردمان ستمکار هم از پيمان شکنی ننگ داشتند. اگر در بُن دادههای ديگر شاهنامه، فريدون، ايرج، سام، زال، قباد و ...، که پس از داستان ضحاک میآيند بنگريم، میبينيم که هرگاه واژهی " پيمان" به کار برده شده، باهمان پيمانهای برداشتند که در فرهنگ ايران اندازمند است. برای نمونه، هنگامی که افراسياب از چنگ رستم میگريزد، به اينگونه پدرش را سرزنش میکند: بـــدو گـــفـــت كـــای نــــامــــبــــردار شــــاه تــرا بــود ازين جــنــگ جــســتـــن گـــنـــاه يــكــی آنــك پــيـمــان شــكــســتـــن ز شـــاه بـــزرگـــان پـــيـشــــيــــن نــــد يــنــــد راه از هر ديدگاه که بنگريم آشگار است که در فرهنگ ايران نه " پيمان" به اين سستی و نه " پيمان شکنی" به اين نرمی بوده که ما امروز از آن واژه برداشت می کنيم. بيشتر ما ايرانيان در سخنان روزانه، با مردمی که برخورد داريم، همکاران، دوستان، خويشان، پيمانهايی مینهيم که در جان ما چندان وزنی ندارند حتا گاهی آنها را فراموش میکنيم. برای نمونه: نه ما در زمان پيمان شده به مهمانی دوستمان میرسيم و نه دوستمان بر اساس پيمان مهمانی را آغاز میکند. نه ما و نه هنرمند ايرانی ارزش چندانی به پيمانی که در آگهی گفته شده میگذاريم. هم کارفرما و هم کارمند از پيمان شکنی يکديگر رنج میبرند اما کمتر درانديشهی وفاداری به پيمان خود هستند. " پيمان شکنی" آن اندازه هم در زندگی ما زشت نيست چون برای ما عادت يا سنت شده است. گاهگاهی هم پيش میآيد با وجود پيمان شکنی خود از ديگران اميد پيمان نگری داريم. حتا گاهی پدر و مادری از پيمان شکنی فرزندشان آنگونه به خروش میآيند که گويی خود وفادار پيمان هستند( که مثلاً، چرا با وجود " پيمان" بستن، دوباره سيگار کشيده است). اين پدر و مادر هيچگاه از خود نمیپرسند که فرزند ما از کی و ازکجا بايستی پيمان نگری را ياد گرفته باشد؟ از اين در خود نگری بگذريم و بپردازيم به بررسی ارزش واژهی " پيمان " شاهنامه. ارزش واژهی " پيمان" در داستان سياوش بسانی سنگين است که گاهی ايرانيان امروز آن نهاد را نمیپذيرند و کردار سياوش را تنها برای دلاور پروری در داستان میدانند. ولی اگر در کنار سروش، که جان هر ايرانی را مینوازد، به داستان سياوش گوش فرا دهيم, شاید ارزشهایی را بیابیم که در جهان امروز یافت نمی شوند. سياوش درهنگام پيروزی و نيرومندی, بعد از رايزنی فراوان با رستم و سپهبدان, پيشنهاد آشتی افراسياب را از راه خرد و جوانمردی به آن گونه می پذ یرد که هيچ گاه به سرزمين و مردم ایران آسيبی نرسد. سياوش آسايش مردم را در دوستی با افراسیاب, ولی پدرش کيکاوس آنرا در نابودی د شمن می ديده است. اين است که کيکاوس پيمان سیاوش و اندرزهای رستم را رد می کند. ارزشی که در این داستان نهفته است, شايد هم برای مردم جهان کم بها جلوه کند, در ژرفنای اندیشهی ایرانيان از اهميتی بس بزرگ بر خوردار بوده است. " پيمان شکستن" در انديشهی جوانمردان وارد نمی شده, جای اندوه و شرمند گی است, که امروز مردم جهان تنها از ترس مجازات به پيمان خود سر مینهند. ببينيم که فردوسی فلسفهی فرهنگ ايران را در مورد " پيمان" از زبان رستم چگونه میسرايد. گر افراسياب این سخنها که گفت به پيمان شکستن بخواهد نهفت هم از جنگ جستن نگشتيم سير بجايست شمشير و چنگال شير ز فرزند پيمان شکستن مخواه مکن آنچه اند ر خورد با کلاه نها نی چرا گفت باید سخن سياوش ز پیمان نگردد ز بن برای رستم هيچ جای ترديد نيست که سياوش هرگز پيمان شکنی نمی کند. رستم سياوش را با نهاد جوانمردی و منش پهلوانی پرورانده و میداند که سياوش در چه مشکلی گرفتار خواهد شد. پيمان شکنی درانديشهی سياوش راه ندارد و او سر پيچی از فرمان پدر را, که شاه هم هست, شایستهی منش پهلوانی نمی داند. اين است که از افراسیاب پوزش, و اجازه می خواهد که از کشور او بگذرد. برای سياوش گذشتن از کشور د شمن درد ناکتر از گذشتن از آتش است. چون او بر این باور است که آتش جان بخش و پیوند تضادهاست, او آتش را می ستاید و به داوری می پذ یرد. ولی افراسياب د شمن کينه توزی است و پناه برد ن به دشمن را نابخردی میداند اين داستانها بُن دادههای دانش انديشمندان هستند ولی نه آنند که هر کورانديشی بتواند بينش خود را از دانههای درون آنها آبستن و بارور کند. داستانهای شاهنامه بينش فلسفهی و ارزشهای نياکان ما هستند. ارزش واژهی "پیمان" را میتوان از بخشها و شاخههای برآمده از اين واژه در يافت. برای نمونه: پی- مانه، پی- مودن، واژههايی که با اندازهی سنجش برخورد دارند. همين خود شاهنامه پيمانهايست برای رساندن انديشه و ارزشهای نياکان به فرزانگان. امروز در سامان مردم جهان ارزش فرهنگی " پيمان" گم شده است و همين کاستی زندگی را بر آنها تنگ و دشوارتر کرده است. نه تنها کسان، دوستان و خويشان بالاخره همگان سخنها و پيمانهای يکديگر را باور ندارند بلکه از ميان کشورهای جهان ارزش فرهنگی "پيمان" ناپديد است. تنها اين نيست که حکومتهای جهان بدون شرم به پيمان شکنی کارگرند و پيمان يکديگر را باور ندارند بلکه اين است که پيمان بستن برای آنها از بيخ و بُن بیارزش است. برای نمونه: اگر برخی از پيمانها و کردار کشورهای جهان را، در مورد نابود ساختن جنگ افزارهای جانگداز، بياد آوريم، پندار سبک حکومتها را از "پيمان" و شرم نداشتن آنها را از پيمان شکنی آشگارا میبينيم. اينکه از پيمان شکنی شرمی نيست در پيمانهای مملکتهای عربی به خوبی روشن است. مملکت کويت و حتا عربستان سعودی هم در کنار عربهای ديگر، پيش از سرنگونی صدام حسين، با هم پيمان میبندند که هيچ گاه از سرزمين آنها به عراق حمله نخواهد شد. همزمان با اين جلسهی عربی، امريکا در اين دو مملکت سرگرم فراهم کردن حمله به عراق بود و هيچ يک از اين عربها تضادی را در پيمان خود و حملهی امريکا از آن بلاد اسلامی نمیبينند. نمونههای زيادی هم از اين پيمانهای پوچ، از سوی متوليان اسلامی، در کشور خودمان بسته میشوند که نه تنها آخوندهای اسلام، که نيرنگ و فريب کاری را جايز میدانند، بلکه فرياد رسان حقوق بشر هم به پوچی اين پيمانها نگاهی نمیکنند. کسی ازاين پيمان کنندگان نمیپرسد که چگونه میتوان از کسانی، که با افتخار اسلامی انسانی را سنگسار میکنند، خواست تا از آزار و شکنجهی زندانيها دست بردارد؟ چگونه از اين مسلمانان، که حقوق اجتماعی مردم را نسبت به ايمان آنها به اسلام میدانند، میتوان خواست که حقوق زن و مرد را برابر بگذارند. مگر اين پيمان گذاران کور و کر هستند و نمیدانند که در کشور ايران حتا مردهای نامسلمان با مردهای مسلمان برابر نيستند. در حکومت ولايت فقيه حتی مردهای مسلمان هم تاريک، صغير، نادان به شمار میآيند و بايد با چوب امامان عالم رانده شوند. مگر نمیشنوند که خادم خليفه فقيه، که به شيوهی مردم فريبی او را رئيس جمهور مینامند، به کاستی عقل خود و بی خردی مسلمانان ايمان دارد و فقيهی را شايستهی چوپانی بر خود و مسلمانان میداند. آری، کسی که به پيمان شکنی خو گرفته است نه توانايی آنرا دارد که ارزش پيمان داشتن را درک کند و نه میتواند پيمان شکنی ديگران را ببيند. به جز اين چگونه روشنفکرانی میتوانند با چنين کسانی، که هزار و چهارسد سال به پيمان شکنی میغرند، هم پيمان شوند و با ساده لوحی و خوشفريبی خود خوشباوران ديگر را بفريبند.
دريافت باز تاب از ديدگاه خوانند گان: MarduAnahid@yahoo.de
|
|
|